لنکران . بهشت ایران شمالی

 

 

 

 

 

فرجام برخی از خوانین قفقاز

صمد سرداری نیا

 

 

پس از شروع جنگ‌های ایران و روس، حکمرانان ولایات مختلف قفقاز، چون مسلمان بودند، و تمایل و عشق به وطن خود  ایران داشتند، اکثر آن‌ها در مقابل روس‌ها ایستادگی کردند و به همین علت بود که به قول سعید نفیسی: «یرمولوف [فرمانده روسی] جد و جهد فراوانی در استقرار حکومت روسیه در نواحی که به موجب عهدنامه گلستان به روس‌ها تعلق گرفته بود، به کار برده و از جمله کارهای وی، اخراج و تبعید حکمرانانی بوده است که از استیلای روسیه ناراضی بوده و مانع پیشرفت مقاصد او می‌شده‌اند.»(1)

«منطقه قره‌باغ؛ بیش از دو هزار نفر از چابک‌سواران ایرانی به صورت دسته‌های پراکنده در مرزهای روسیه مستقر و در داخل نیز از طرفداری عدة‌ زیادتری برخوردار بودند. فرمانده سپاه روسی در این منطقه، وظیفه داشت هم در داخل و هم در خارج، مراقب مرزداران و هواخواهان ایرانی باشد.»(2)

در بین حکمرانان قفقاز ، بیش از همه، جوادخان حاکم گنجه وفاداری به ایران نشان داد و چنانکه دیدیم ، در مقابله با روس‌ها جان باخت. جوادخان از تیره زیادلو یا زیاداوغلوی ایل قاجار بود که از زمان صفویه در این شهر سمت بیگلربیگی داشتند. قبل از پرداختن به سرنوشت اولاد وی، پس از کشته شدنش، لازم است که به نوشته دکتر محمدامین ریاحی درباره پیشینه این خاندان اشاره شود:

«زیاد اوغلو، تیره‌ای از ایل قاجار، و به تعبیر اسکندربیگ منشی، از امرا و صوفیان و صوفی‌زادگان سلسله صفویه بودند و نزدیک به سیصد سال از اوایل صفویه تا استیلای روس‌ها به گنجه، سمت بیگلربیگی قراباغ را که مرکز آن گنجه بود داشتند.

قاجارها ظاهراً مقارن با قیام شاه اسماعیل در گنجه ساکن شده‌اند و زیاداوغلوها از دوره شاه طهماسب در گنجه حکومت یافته‌اند.  در تاریخ‌های صفویه، مخصوصاً در «عالم آرای عباسی» تألیف اسکندربیگ منشی، جای جای ذکر حکومت تعدادی از سران آن خانواده در گنجه و کوشش‌های آنان در جنگ‌ها آمده است.

نخستین بار شاهوردی سلطان زیاداوغلوی قاجار را می‌بینیم که از امرای شاه طهماسب و حاکم قراباغ بود. بعد از او ابراهیم سلطان، بعد از او یوسف خلیفه پسر شاهوردی سلطان بود و بعد از او شاه اسماعیل دوم، پیکر سلطان پسرعموی او را حاکم کرد.

در 995 محمدخان پسر خلیل‌خان پسر شاهوردی‌خان بیگلربیگی قراباغ گردید. او نامدارترین و نیرومندترین امیر از خاندان خود بود و بیش از سی سال لااقل تا 1025 (با ستثنای بیست سالی که گنجه در اشغال ترکان عثمانی‌ بود) بیگلربیگی قراباغ و گنجه بود و پسرانش مرشد قلی‌بیگ و مهدی‌قلی‌بیگ هم در آن سال‌ها سمت‌هائی داشتند.

در 997 فرهاد پاشا سردار عثمانی، آشفتگی وضع داخلی ایران را در آغاز جلوس شاه عباس اول غنیمت شمرد و از هر سوی، سپاهیان عثمانی را به خاک ایران سرازیر کرد و گنجه را هم از محمدخان زیاداوغلو گرفت.

به نوشته نصرالله فلسفی در سال 998 که شاه‌عباس با دولت عثمانی از در صلح درآمده بود، محمدخان زیاداوغلوی قاجار و جمعی از امیران قراباغ، قلعه گنجه را محاصره کردند تا دست ترکان را از وطن موروثی خود کوتاه کنند. شاه عباس برای  این که بهانه‌ای به دست دربار عثمانی ندهد،‌ نامه‌ای به آنان نوشت و فرمان داد که دست از محاصره گنجه بردارند و مخصوصاً گوشزد کرد که امروز ما ناچار قراباغ را به ترکان می‌دهیم، ولی این ولایت از میان نخواهد رفت و به خواست خدا باز روزی به آسانی به دست ما خواهد افتاد. (زندگانی شاه‌عباس ، ج1، ص 153)

محمدخان و امرای دیگر در اجرای فرمان شاه‌عباس، محاصره گنجه را پایان دادند. محمدخان را عثمانی‌ها گرفتند و به استانبول بردند و بعد از مبادله پیمان صلح آزاد شد و به ایران آمد. بعد از بیست سال که شاه عباس، ولایت از دست رفته را از عثمانی‌ها بازپس گرفت و گنجه نیز در 1015 آزاد شد محمدخان مجدداً بیگلربیگی گنجه و قراباغ گردید. (عالم‌آرای عباسی؛ ص 416 ـ 417 و 715).

بعد از محمدخان، محمدقلی‌خان این سمت را یافت که در 1036 معزول شد. علاقه‌مندان می‌توانند به فهرست عالم‌آرای عباسی رجوع فرمایند.

در اواخر دورة‌ شاه‌عباس دوم (متوفی 1077) مرتضی‌قلیخان و بعد از او اوغوزخان حاکم گنجه بودند. (عباسنامه، چاپ ابراهیم دهگان، ص 334)

این که در نیم قرن آخر سلطنت صفویه، چه کسانی از این خاندان در قراباغ حکومت داشته‌اند، نیازمند بررسی و جستجوی بیشتری است. ولی همین که بعدها در دوره نادر و قاجاریه نیز زیاداوغلوها حکام گنجه بوده‌اند، می‌توان حسد زد که رشته حکومت آن‌ها در آن سال‌ها هم گسیخته نشده است.

محمدکاظم مروی، نام آخرین سپهسالاری را که شاه سلطان حسین در 1129 برای سرکوبی ابدالی‌ها و بازپس‌گیری هرات فرستاد، صفی‌قلیخان زیاداوغلو نوشته، اما در جهانگشا لقب او ترکستان اوغلو ذکر شده و ظاهراً صحیح همان است.

به هر صورت، از همان آغاز فرمانروایی نادر در سال 1148 کلبعلی‌خان و دو پسرش اغورلوخان و حسنعلی‌خان در کنار نادر بودند (ص 397 متن). بعد از مرگ کلبعلی‌خان ابتدا اغورلوخان و بعد حسنعلی‌خان حاکم گنجه شدند (صفحات 669 ، 860 متن)

در سفرنامه صنیع‌الدوله اعتماد‌السلطنه (ص 38) می‌خوانیم: «قبر حسنعلی خان بن کلبعلی خان قاجار بیگلربیگی گنجه و قراباغ متوفی 1156 در مسجد گنجه است.»

در اوایل کار کریم‌خان زند، در سال‌هایی که او بر آذربایجان تسلط یافت، به نوشته مجمل‌التواریخ شاهوردی خان زیاداوغلو بیگلربیگی گنجه بود و کریم‌خان برادر او رضا قلی‌خان را همراه خود به گروگان به شیراز برد.

آخرین فرد این خاندان، جوادخان پسر شاهوردی‌خان بود که در حمله سیسیانف [فرمانده روسی] به گنجه، پس از سه ساعت جنگ دلاورانه با یک پسر خود  دراول شوال 1219 کشته شد و روس‌ها سه روز شهر را قتل عام کردند و با این حادثه گنجه از دست ایران رفت.(3)

خانواده جوادخان که پس از کشته شدن وی در زندان بودند، به دست مارکز پاولوچی همراه چند تن از خان‌های قزلباش آزاد می‌شوند.(4) و در آغاز جنگ دوم روس و ایران (1243 ـ 1241 هـ ق) یکی از پسرهای جواد‌خان به نام اغورلوخان که روس‌ها به واسطه کمی سن، او را در سال 1218 هـ ق نکشته بودند و در این هنگام بزرگ شده بود، با روس‌ها جنگیده غالب آمد و در گنجه تسلط و استقلال یافت، ولی تمام این عملیات، از طرف او و سپاه اسیران موقتی بود ، زیرا روس‌ها چندی بعد آمده ، گنجه را دوباره متصرف شدند و پس از اشغال گنجه از طرف روس‌ها ، طایفه زیاد اوغلو به زیادخانوف شهرت پیدا کردند.(5)

اغورلوخان پسر جوادخان و بازماندگان او به ایران آمدند و در خوی ساکن شدند، مرحوم سرلشکر صادق کوپال ظاهراً از همین خاندان بود.(6)

دکتر مهدی مجتهدی شرح حال سرلشکر کوپال را که هنگام تألیف کتاب «رجال آذربایجان در عصر مشروطیت»‌ هنوز زنده بود (1327 شمسی) در این کتاب نوشته است که بخش‌هایی از آن را نقل می‌کنیم: «امیر لشکر محمدصادق‌خان کوپال از لایق‌ترین، پاکدامن‌ترین، شجاع‌ترین ، با معلومات‌ترین و وطنپرست‌ترین صاحب منصبان قشون ایران است. وی در خوی متولد شده و تحصیلات ابتدایی را در آن شهر به پایان رسانیده. با پدرش آقا میرزامحمد که تاجر بوده به استانبول رفته، تحصیلات متوسطه و عالی را در ساحل بسفور تمام کرده است.

کوپال از محصلین مدرسه حربیه [مدرسة‌ نظامی] استانبول است، در رشته توپخانه آن مدرسه تحصیل نموده، با رجال و ژنرال‌های بزرگ ترک هم مدرسه یا همدرس بوده و از آن زمان با آن‌ها رفاقت داشته و امروز هم دارد. در بین آن‌ها عصمت پاشا (اینونو) و کاظم‌پاشا و مصطفی کمال‌پاشا (آتاترک) به کوپال صمیمیت کامل داشته و دارند... کوپال در سال 1310 قمری متولد شده است. خاطرات خود را از نه سالگی به این طرف نوشته است. این خاطرات می‌توان گفت تنها به وی تعلق ندارد، بلکه متعلق به ایران است. با مطالعه آن می‌توان یک دوره از تاریخ معاصر ایران را در تاریخ حیات یک نفر صاحب‌منصب وطن‌پرست تعقیب نمود. وقتی که وی به دفترچه خاطرات خود نظر می‌افکند متأثر می‌شود، مدتی خود را فراموش می‌کند.»(7)

پیکر پاک جوادخان را همراه با عده‌ای از یارانش، در مسجد جمعه گنجه به خاک می‌سپارند تا در اوایل دهه 1960 میلادی حادثه‌ای رخ می‌دهد و نام آن رادمرد را بر سر زبان‌ها می‌اندازد. احمدعیسی‌اف این رویداد را در کتاب «گنجه و گنجه‌لیلر» [گنجه و گنجه‌ای‌ها] چنین شرح می‌دهد:

«این حادثه قبل از آن که من به گنجه بیایم، اتفاق افتاده است. خیلی جلوتر در اوایل دهه 1960 (1339). لکن پس از سپری شدن 15 ـ 10 سال، ‌باز هم درباره آن صحبت‌ها ادامه داشت. آن هم به تندی و بلند. در اصل این رخداد تلخ سبب گردید که جوادخان مجدداً در بین اهالی گنجه مطرح و خاطره‌اش زنده گردد.

می‌خواستند در نزدیکی حمام «چوکک»، در حیاط مسجد جمعه، فواره‌ای بسازند. تراکتور ناهمواری‌های زمین را هموار می‌کرد که ناگهان به مانعی برخورد. نگاه کردند و قبر بزرگی دیدند. هر چهار طرفش مثل صندوق بتونی بود. همه می‌دانستند که در آن پیرامون، قبر زیاد است، ولی بی‌آن که توجه کنند، زمین را می‌کندند. این بار ممکن نشد. هر کاری کردند که پیچانده و از جا بلند کنند نتوانستند به نوشته سنگ مزار نگاه کردند،‌ چه دیدند؟ این که آرامگاه جوادخان است. تراکتورچی دست از کار کشید و رفت: «گناه است، من به این دست نمی‌زنم». خیلی‌ها دست نگه‌داشتند «این که یک اثر تاریخی است . اجازه بدهید کارشناسان ببینند، بعد...»

به کمیته حزبی شهر خبر دادند و به آکادمی علوم تلگرافی مخابره ‌کردند. به هر جایی که گمان می‌رفت، اطلاع داده شد. سه روز، پنج روز، کمی منتظر شدند، کسی نیامد... یک روز صاحب اختیار شهر آمد، دست‌هایش را به کمر زده و شکم گنده‌اش را جلو داده:

ـ آخر جوادخان کیست؟ گفت ـ دوره‌خان، بیگ خیلی وقت است که سپری شده، از بین ببریدش.

نتوانستند بتون را داغان کنند. از هر کجا بود دینامیت پیدا کرده، آوردند و قبر را منفجر کردند. صبح آن روز دیدند که یکی از مناره مسجد جمعه که زینت‌بخش شهر بود، کج شده است. گفتم که کج شد. آن هنگام اندکی مشخص می‌شد، ولی الان به طور کامل دیده می‌شود. این هم دردی شد از آن موقع. اکنون کارشناسان هر چه سعی و تلاش می‌کنند به جایی نمی‌رسند. بی‌خود نگفته‌اند که آنچه آدمی به خود می‌کند، دیگری نمی‌تواند بکند. حداقل امروز باید بیدار شویم».(8)

چون سخن از مسجد جامع گنجه و مزار جوادخان در حیاط آن مسجد به میان آمد، باید گفت گرچه این مسجد قبل از جوادخان بوده، ولی وی آن را تعمیر و مرمت نموده است. در این زمینه اعتماد‌السلطنه، اطلاعات جالبی به دست می‌دهد. وی می‌نویسد:

«این مسجد از بناهای شاه‌عباس اول است در سال 1015 بنا نموده و تاریخ آن مطابق است با تاریخ فتح گنجه، چنانکه یکی از شعرا گرفته: تاریخ فتح گنجه «کلید شماخی» است. معمار این مسجد شیخ بهائی علیه‌الرحمه می‌باشد و از روی کمال علم و استادی، طوری حیاط و دیوار مسجد را ساخته‌اند که در وقت ظهر، سایه به یک اندازه معینی از دیوار به زمین می‌افتد که فی‌الحقیقه از روی همان سایه نصف‌النهار را تشخیص می‌دهند. گویند روس‌ها که به سبک معمول در اروپا دستة ساعت خود را از نصف‌النهار قرار می‌دهند، به این مسجد آمده، از روی سایه دیوار، ساعت خود را کوک می‌کنند و اعتمادی کامل به صحت این فقره دارند. خلاصه اگر در این مسئله آخر تردیدی باشد، در بانی مسجد هیچ تردید نیست. زیرا که خود شیخ بهائی علیه‌الرحمه تفصیل بنای مسجد را در سنگی مرتسم نموده ، بعد ظاهراً قراباغی‌ها خراب کرده‌اند. زیرا که معین است مسجد و منبر را قشون قراباغی منهدم ساخته و مدتی هم به حالت خرابی باقی بوده تا در سال 1209 در عهد سلطنت ... آقا‌محمدشاه قاجار... جوادخان زیاداوغلو قاجار بیگلربیگی و صاحب اختیار الگاء گنجه و قراباغ، مسجد و منبر را مرمت و تعمیر نموده است و تاریخ این مرمت و اسم تعمیر کننده در منبر این مسجد که چوب و منبت است مترسم می‌باشد.

اطراف مسجد، مدرسه است. به این معنی که اصل مسجد مثل مدفن امامزاده در وسط صحن وسیعی در تحت قبه مرتفع واقع و دور صحن حجرات است که جای طلاب و محصلین علوم می‌باشد. در مسجد سوای اوقات نماز دائماً مقفل است. محراب آئینه‌کاری است. فرش مسجد حصیر، ولی پاک و تمیر است. چنارهای بلند وکهن در اطراف مسجد یعنی مابین گنبد و محراب دیده می‌شود که در قدیم‌الایام غرس نموده‌اند. چهار طرف مدرسه حوض ساخته‌اند که آب در آن‌ها جاری است. در ایوان جلو مسجد سنگ مرمری است که مقبره حسنعلی‌خان کلبعلی‌خان قاجار بیگلربیگی گنجه و قراباغ است که در سنه 1056 وفات کرده. در دو طرف سر در مسجد دو گلدسته بلند است که به مناره شباهت دارد. جلو مسجد، خیابان بسیار عریض طویلی است شبیه به خیابان قزوین که اطراف آن را در زمان قدیم چنار کاشته‌اند و از قراین معلوم است که از بناهای صفویه است. دکاکین اطراف، وقف مدرسه می‌باشد. از قرار تقریر متولی، سالی چهار هزار منات، منافع موقوفات مدرسه است.»(9)

پس از کشته شدن جوادخان، روس‌ها مردم گنجه را سه روز قتل عام کردند و این کشت و کشتار برای ترساندن سایر امراء و خوانین قفقاز بود که در آینده در مقابل هجوم روس‌ها از خود مقاومتی نشان ندهند که به سرنوشت اهالی گنجه گرفتار خواهند شد و به محض این که خوانین از کشتار سه روز گنجه مطلع گردیدند با سیسیانوف به طریق مدارا حرکت می‌کردند. در این بین حسینقلی‌خان حاکم باکو که در ظاهر با سیسیانوف طریق مدارا در پیش گرفته بود، در باطن نقشه قتل او را می‌کشید و بالاخره هم موفق شد که سیسیانوف را از بین ببرد. در این زمینه مهدی بامداد می‌نویسد:

«حسینقلی خان حاکم بادکوبه از حکام وطنخواه و جدی ایران بوده و چون ایران از سال 1218 هـ ق در جبهه‌های مختلف نواحی قفقاز سرگرم جنگ با روسیه بود، نتوانست یاری شایسته‌ای نسبت به او بعمل آورد و او را از تعرضات روس‌ها مصون و محفوظ بدارد، لکن خود او تا جایی که برایش امکان داشت در مقابل روس‌ها ایستادگی کرد و سرانجام مغلوب، و با اهل و عیال و بستگان خود از بادکوبه که به تصرف روسیه در آمده بود، در سال 1221 هـ ق به ایران آمد و مورد محبت و تفقد امنای دولت ایران واقع شد و در تبریز ساکن گردید.

بیرون آمدن حسینقلی‌خان از بادکوبه به این ترتیب صورت گرفت که در سال 1221 هـ ق مأمورین مخفی روسیه به عناوین گوناگون و طورهائی که خودشان می‌دانستند و به طور کلی با وسائلی که اروپائیان همیشه ممالک مشرق زمین در دست دارند، اهالی بادکوبه را بر علیه حسینقلی خان بشورانیدند و پس از شورش اهالی، او مجبور گردید که با اهل و عیال و بستگان خود به تبریز آمده در آنجا سکونت اختیار نماید.

در سال 1220 هـ ق که سیسیانوف سردار روس که در نواحی مختلف قفقاز داخل در جنگ با ایران بود، برای این که ایرانیان را در جبهه‌های گوناگون سرگرم جنگ و ناتوان کند. چند فروند کشتی جنگی با عده‌ای افسر و سرباز به گیلان فرستاد و بندر انزلی را گرفتند. لکن بعد روس‌ها در مقابل مبارزه دلیرانه گیلانیان با دادن تلفاتی چند درکشتی‌های خود نشسته، به سمت بادکوبه رهسپار شدند. حسینقلی‌خان حاکم بادکوبه برای این که مبادا روس‌ها پس از بازگشت خود از گیلان به بادکوبه آمده و صدمات و خساراتی به شهر و اهالی آنجا وارد آورند، از دولت مرکزی استمداد کرد. فتحعلیشاه هم عسکرخان افشار ارومی را با جمعی به یاری او فرستاد. اتفاقاً پیش‌بینی حسینقلی‌خان خیلی درست و بجا بود، زیرا هنگامی که روس‌ها به نزدیکی بادکوبه رسیدند، خواستند که به آن شهر دست‌اندازی کنند. عسکرخان و حسینقلی‌خان سخت با روس‌ها جنگیدند و در این هنگام، حکام و خوانین دیگر قفقاز از قبیل شیخ‌علیخان قبه، نوح‌بیگ پسر سرخای‌خان‌لگزی و غیره با لشکریان خود به کمک حسینقلی خان آمدند و این بار سرکرده روس را منهزم کرده و او را از این حدود خارج ساختند.

سیسیانوف سردار اعزامی روسیه به قفقاز در مدت اقامت خود با اکثر خوانین و امرای قفقازیه که زیر نظر ایران بودند به مرور به عناوین گوناگون مراوده پیدا کرده و آنانرا بر علیه ایران تشویق و تسلیح می‌کرد. از جمله خوانین و حکام، حسینقلی‌خان بادکوبه‌ای بود که با او نیز بنای مراوده و مماشات را گذاشت. حسینقلی‌خان به ظاهر با او سازش کرد. لکن در باطن جداً با اعمال او مخالف و دشمن خونی او بود. یکی از روزها، سیسیانوف طالب ملاقات وی گردید و او هم پذیرفته و ملاقات بین دو طرف در نزدیک قلعه بادکوبه صورت گرفت. در این هنگام، ابراهیم خان پسرعموی حسینقلی‌خان نیز که در آن مجلس حضور داشت، از پشت سر او را هدف گلوله قرار داد و او را کشت. پس از کشتن سیسیانوف، سر و دست او را بریده به تهران نزد شاه فرستادند.

اعقاب و بستگان حسینقلی‌خان که در بادکوبه زندگانی می‌کنند، نام خانوادگی خود را باکیخانوف قرار داده‌اند. هنگامی که حسینقلی‌خان به ایران وارد شد. ابراهیم خان نیز با او آمد و در دستگاه عباس میرزا نایب‌السلطنه در آذربایجان مشغول به خدمت گردید. در سال 1238 هـ ق «شهر زور»‌ از عثمانی‌ها گرفته شد. ابراهیم‌خان به نظم آن ولایت مأمور گشت.»(10) حسینقلی‌خان ظاهراً پس از جنگ‌های اول ایران و روسیه به عراق عجم و شهر سلطان‌آباد که امروزه اراک خوانده می‌شود منتقل شد و گویا در همان شهر درگذشت. بازماندگانش که هنوز در این شهر سکونت دارند، عنوان خانوادگی «بادکوبه» را برگزیده‌اند.(11) همچنین «سلیم‌خان درزمان سلطنت فتحعلی‌شاه قاجار حکمران شکی بود. در سال 1221 هـ ق که شکی در معرض دست‌اندازی و تهاجم روس‌ها واقع شده بود، فتحعلی شاه به خیال خود برای جلوگیری از روس‌ها، فرج‌الله که از رؤسای بزرگ ایل شاهسون بود به یاری او فرستاد، ولی در قبال تعرضات روس‌ها کاری از پیش نبردند و عاقبت همان بساطی که از طرف روس‌ها برای حسینقلی‌خان حاکم بادکوبه چیده شد به این معنی که مزدوران خود را از اهالی شهر بر علیه او شوراندند، برای سلیم‌خان حاکم شکی هم‌نظیر پیدا کرد. اهالی شکی بر او شوریده و او مجبور کرد که مانند حسینقلی‌خان خاک آبا و اجدادی خود را ترک کرده، با اهل و عیال و بستگان به تبریز آید و در آنجا ساکن شود.»(12)

«شیخ علی‌خان حکمران قبه و دربند نیز از بزرگان آن سوی ارس بود که در طول دوره اول جنگ‌های ایران و روس، در کنار سایر ایرانیان دلاورانه جنگید. او متولد 1192 هـ ق و پسر فتحعلی‌خان بودکه پدر وی داعیه شروانشاهی را داشت. او در سال 1206 در 13 سالگی به حکومت رسید و در همان آغاز کار با حملات و مداخلات روس‌ها روبرو گردید و با حمایت عباس میرزا جنگ و مقاومت آغاز نهاد. در سال 1224 روس‌ها شهر قبه را متصرف شدند و شیخ‌علی‌خان به جنگ و ستیز با روسها ادامه داد و در سال 1235 از روس‌ها شکست خورد و به دربار ایران پناهنده گردید».

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:ــــــــــــــــــــــ

1ـ سعید نفیسی ـ پیشین ـ (ج2) ـ ص 107

2ـ خانک عشقی ـ‌ پیشین ـ ص 177.

3ـ تعلیقات دکتر ریاحی بر عالم‌آرای نادری ـ (ج3) ـ ص 1306.

4ـ میرزاآدی گؤزه‌ل‌بیگـ قره‌باغ‌نامه

5ـ مهدی بامداد ـ پیشین (ج1) ص 288 و 287.

6ـ تعلیقات دکتر ریاحی ـ پیشین.

7ـ دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیت ـ ص 206.

8ـ احمد عیسی‌افـ گنجه و گنجه‌لی‌لر ـ آذرنشر ـ‌باکو ـ 1991 ـ ص 85.

9ـ اعتماد‌السلطنه ـ مرآت‌البلدان ـ ص 2036

10ـ مهدی بامداد ـ شرح حال رجال ایران (ج 1) ـ ص 446 (ج2) ص 112.

11ـ همانجا

12ـ‌ مهدی بامداد ـ شرح حال رجال ایران (ج1) ـ ص 446 (ج2) ص 112.

 

+ علی همت زاده ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()